تبليغاتX
داستان کوتاه

زنگ دبستان را زدند، پسرک با شتاب کتاب فارسی سوم را داخل کیف قهوه ای رنگ و رو رفته اش گذاشت. از کلاس بیرون پرید، جلوی شیب درب دبستان پایش لیز خورد و به پهلو افتاد زمین. فراش تا برسد بلندش کند، پسر بچه دوان دوان دور شد. از کنار ساختمان بانک ملی گذشت، زن های زیادی جلوی پارچه فروشی ابریشمی، رو به خیابان ایستاده و منتظر بودند. به کفاشی رسید، مرد کفاش کمرش را خم کرده ودر مغازه اش را قفل می کرد. دوان دوان از آخرین پیچ کوچه هم گذشت.  پیرمردی روی سنگ بقالی اش نشسته بود وبا چپقش ور می رفت. جلوی مسجد جامع عده­ای جوان سیاه پوش دسته زنجیرهای شان را داخل کمر بند شلوار شان فرو کرده بودند، سیگار می­کشیدند هر پکی که می زدند، سیگار را پشتشان مخفی می کردند. باران بند آمده بود و کوچه ها ی خاکی کمی گلی شده بودند. پسرک جلوی حسینیه  کنار دیوار آب انبار قدیمی ایستاد. دستش را به روی لبه کوتاه دیوارش گذاشت، بی اختیار کاه های باران خورده  را که سست شده بودند، کند. بوی کاه­گل دیوارها و دود  اسفند و عطر گلاب فضا را گرفته بود. تمام علامت ها و بیرق ها را از حسینیه بیرون آورده بودند. دو نفر سنج های طلایی را گرفته بودند دستشان و تمرین می کردند.  مرد جوانی با عجله طبل ها را به حسینه می آورد. از کنار پسرک رد شد و بی هوا تنه ای به او زد، پسرک زمین افتاد و شلوارخاکستری رنگش از سر زانو پاره شد. مرد جوان غر زد:" تو دست و پا چکار می­کنی بچه؟

کم کم صف های سینه زنی و زنجیر زنی شکل می گرفت. همه ی مردم سیاه پوشیده بودند. پسرک نگاهی به خودش کرد. ژاکت بافتنی آبی آسمانی کم رنگی تنش بود. کیف قهوه ای کهنه را از پشتش در آورد و به دست گرفت، دوید و رفت. کوچه ها پُر بود از زن هایی که چادر سیاه سرشان بود و گروه گروه به سوی حسینه می رفتند

پسرک از دو سه پله ی کوچک جلوی در خانه پایین رفت و محکم در زد. زنی در را باز کرد. پسرک نفس زنان  و بریده بریده گفت:" سلام.. ببین مامان مامان پیرهن مشکی می خوام برم هیت ".مادرش لباس های خیس را از روی بند حیاط جمع می کرد، آسمان هنوز گرفته بود. پسرک کیفش را پرت کرد توی اطاق نشیمن و کنار باغچه نشست و گفت" بهت می گم پیرهن مشکی می خوام" اما زن گوشش بدهکار نبود و کار خودش را می کرد. پسربچه بلند شد و خودش را به کمر مادرش آویزان کرد

"دیرم شد، باید برم هیت"

زن دست های پسر را از دور کمرش جدا کرد و  گفت:" پسرجون فقط آدمایی که نذر کرده باشن، محرم مشکی می پوشن، تازه اون هم آدمای بزرگ و نه بچه ها. الان هم جایی باز نیست تا برات پیراهن مشکی بخرم." بعد نشست و گونة داغ پسرک را بوسید، دستش را روی زانوی گلی و پاره پسرش گذاشت، تمیزش کرد ازگوشة چارقدش یک سنجاق قفلی باز کرد و با دقت به شلوار او سنجاق زد.  " همین جوری برو، عیب نداره." بعد رفت توی انباری وشروع کرد به پهن کردن لباس­ها، روی بندی که آنجا بسته شده بود

پسرک به انباری نگاهی انداخت، مدتی این پا و آن پا کرد و از خانه بیرون رفت. توی کوچه یک دختر بچه جلوی در خانه ی کناری، چادر مشکی را روی سرش مرتب می کرد. پسرک لحظه ای ایستاد و گفت

" تو هم  داری می ری حسینیه؟"

:سلام. آره با مامانم می رم"صدای زنی از پشت در بلند شد"

شهرزاد، کجایی؟" شهرزاد بلند داد زد"

"اینجام. بیرونم"

پسرک به را افتاد. با سری پایین از کوچه های گلی و شلوغ  گذشت تا به دسته عزاداری رسید. پسر بچه هایی هم قد و قواره اش با لباس مشکی، آخر صف زنجیر زنان، زنجیر می زدند.نگاهی به سرتا پای صف زنجیر زنان انداخت. ابتدای صف مردانی سیاه پوش که پشت پیراهن هایشان باز بود و قسمتی از کتف لختشان پیدا ، با زنجیر های بزرگ و سنگین، با ریتم نوحه زنجیر می زدند

پسرک خودش را بی اختیار به صف سینه زنان نزدیک کرد. شروع کرد بیرون از صف آرام سینه زدن. آهسته، کنار دسته حرکت کرد. گاهی می رفت درون صف و باز خودش را کنار می کشید و می آمد بیرون. دستة عزا داری رسید به جایی که کوچه باریک شد، پسرک دوباره رفت داخل صف سینه زنان  و با شور سینه زد و با دیگران دم گرفت. چند متر جلوتر دوباره کوچه کاملا باز شد، زنان و دختران برخی گریان وعده ای با لبخند عزاداران را تماشا می کردند. در کنار کوچه و پشت بام ها جمعیت سیاه پوش موج می زد. صدای نوحه بلند بود

عمه چرا به کربلا این همه لشکر آمده

حرمله با تیر و کمان به جنگ اصغر آمده

شهرزاد با مادرش گوشه ای ایستاده بود، نگاهی به او انداخت و چادرش را باز وبسته کرد. پسرک سرش را برگرداند سمت شهرزاد وسریع نگاهش را از او دزدید،  محکم تر سینه زد و بلند تر جواب نوحه خوان را داد. دسته عزاداری به آرامی ایستاد، پسرک گردن کشید تا جلوتر را ببیند، مردی گوسفند پرواری را آورده بود جلوی دسته و سرش را می برید. پسرک سینه زنان به گوسفندی که دست و پا می زد نگاه می کرد. یک لحظه دست بزرگی خورد پشتش. لرزید، برگشت. دست مرد چاق قد کوتاهی بود که بین دو صف ایستاده٬ با یک دست به آرامی سینه می زد، با دست دیگرش او را به بیرون از صف، هُل داد. خودش را خم کرد و در "گوش پسرک گفت: خدا پدرت را رحمت کنه، بچه جان برو لباس سیاه تنت کن بعد بیا

 پسرک بی صدا از صف بیرون آمد. یک نقطه آبی آسمانی کوچک از صف سیاه خارج شد. اشک پهنای صورتش را گرفت، نگاهش به نگاه شهرزاد افتاد، دوید و دور شد. بوی اسفند، عطر گلاب، صدای نوحه خوان ، سنج ، طبل، اصغر و کربلا همه جا پُر بود

 

      زمستان۱۳۸۷                                                                                                             

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت توسط بهزاد |